امشب يه آقايِ جا اُفتاده اي اومد داخلِ مطب، سلام كرد و نشست كنارِ دستم ، گفتم: بفرمائيد مشكلتون چيه؟
گفت: بيابان را سراسر مه گرفته است....بي اختيار گفتم: چِراغِ قِريه پنهانستگفت: موجي گَرم در خونِ بيابان است....گُفتم: نيما... گفت: نخير شاملو...
نشوندِمش پُشتِ دستگاه و معاينه اش كردم....
يعني تا حالا هيشكي دنيا را از پُشتِ آبِ مرواريد يا كاتاراكت به اين قشنگي واسه ام توصيف نكرده بود...❤️
خنديدم و
برچسب: خاطرات,
نویسنده: امیر زارعی
تاريخ: پنجشنبه
9 شهريور
1396 ساعت: 21:35